
خداحافظ...
دستم را چقدر بر این رویای خیس بودن کشیدم
بر بخار این پنجره کشیدم
تا انتهای این کوچه های باران خوده رفتم
تا سکوت برهنه ی کسی ماندم و هیچ نشد...صدای چکش های آهنی فلز هنوز بر دستان ظریفم
ماندست مگر این بدن من چقدر تحمل دارد...
و من خواهم رفت بدانجا که وزن حقیقت در باد ها شناور است...
بسیار ممنون از این مردمان خسته که مرا با حرف هایشان هیچ گاه تنها نگذاشتند...
دگر تماشای مهربانتان را به دست خاطره ها می سپارم...
خدانگهدار
ناقوس کلیسای دلم
در میان لبخندت
تکان می خورد
آهسته ی ...
آهسته...
مجسمه های سنگی فکرم
در لای انگشت های ظریفم
به رعشه می افتد
آرام..آرام...
سکوت میکده ی تلخ
در میان شب های مستی یم
با چشمانی نیمه باز
مرا تکان می دهد
خاموش ..
خاموش
لمس... خاموش... لبخند
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط معشوقی بی نگاه
|
ضربات سکون بر پیکر بی جانم و کشف سیاهی در میان سیاهی چشم
در بالاترین صخره ی لبخند تو ایستاده ام و دست هایم را بالا می برم
تا سوگند بخورم بر کوچک بودنم در میان همه ی نا ممکن ها
تنهایی جریا نی ست که قانون دارد
و قانونمند بودن چهار چوب انزوا
که سیل خاکستری سوخته ای را می نگرد
به روبرو آمده و مرا می نگرد با چشمانی خیره درمن
و تماشایی نیلوفر بار
و سیگاری نیمه تمام مرا وعده دادست به بودن آسمانی
و ساعت ها خیره ماندن به روبرو
و آنگاه که می نگری کسی را در آغوشت نمی یابی
پس خیرگی کجاست...
مگر در من نبود با چشمانی خاکستری رنگ
و سیگاری همانند نیلوفر کامل
نه...
چشمانی مانند نیلوفر کامل
و سیگاری خاکستری رنگ
به همراه آن مستی تلخ در آغوش تو
تماشایم را درکجا این دنیا جا گذاشته ام
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط معشوقی بی نگاه
|
خسته شدم از خودم
از رویا رویی با تو
از شکستن پیکر ضعیفم در نگاهت
ساعت بیداری را
به روی هفت شب گذاشتم
تا موقع آمدنت یادم باشد
که تو را ببوسم

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط معشوقی بی نگاه
|